پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

ادبکده

خوش بحال عشق....


درباره :دلتنگیهامو شعرهاموخوشی هامو.....مینویسم.....به محفلم خوش اومدین...
پروفایل مدیر : خودم

 




شعر

درخت

بوی تو را میوه داد

پنجره را گشودم

افتاب پا به خانه گذاشت

شب شده بود...




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

نظرات ()

 

به خانه که میایم

چون پلک برهم نهم

خواب کودکی ام را میبینم

با ماشین کوکی ام

به میان پارک

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

نظرات ()

 

 

اگر کسی مرا خواست 

بگویید رفته باران ها را تماشا کند .

 

و اگر اصرار کرد ،

 

بگویید برای دیدن ِ طوفان ها

رفته است !

 

و اگر باز هم سماجت کرد ،

 

بگویید

 

رفته است تا دیگر بازنگردد




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

نظرات ()

شل سیلور استالین

1- درخت بخشنده

روزگاری درختی بود ...
و
او عاشق یک پسر کوچک بود .
و هر روز آن پسر می آمد
و او برگهایش را جمع می کرد و از آنها
تاج می ساخت و نقش شاه جنگل را بازی می کرد .
او از تنه درخت بالا می رفت
از شاخه هایش تاب می خورد
و سیب ها را می خورد .
و با هم قایم باشک بازی می کردند .
زمانی که خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
و پسر عاشق درخت بود .
خیلی زیاد .
و درخت خوشحال بود
اما زمان گذشت .
و پسر بزرگ شد .
و بیشتر وقتها درخت تنها بود
سپس یک روز پسر پیش درخت رفت
درخت گفت : بیا ، پسر ، بیا و از تنه ی من بالا برو
و از شاخه هایم تاب بخور و در سایه ام بازی کن و شاد باش .
پسر گفت : من بزرگتر از آنم که از درخت بالا روم و بازی کنم .
می خواهم چیزهایی بخرم و تفریح کنم .
کمی پول می خواهم .
تو می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : افسوس اما من پولی ندارم تنها برگ و سیب دارم .
سیب هایم را بردار آنها را در شهر بفروش
در این صورت پولدار می شوی و خوشحال خواهی شد .
پسر از درخت بالا رفت و سیب ها را چید و با خود برد .
و درخت خوشحال بود .
اما پسر مدت زیادی بازنگشت ...
و درخت ناراحت بود .
سپس یک روز پسر برگشت درخت از خوشحالی تکان خورد
گفت بیا پسر ، از تنه ام بالا برو و از شاخه هایم تاب بخور و شاد باش .
پسر گفت خیلی گرفتارم و برای بالا رفتن از درخت وقت ندارم .
من می خواهم صاحب زن و بچه شوم .
بنا بر این احتیاج به خانه دارم .
آیا تو می توانی خانه ای به من بدهی ؟
درخت گفت :خانه ای ندارم . جنگل خانه ی من است ،
اما تو می توانی شاخه هایم را ببری و خانه بسازی .
در این صورت خوشحال خواهی شد .
بنابراین پسر شاخه ها را برید و انها را برد تا خانه اش را بسازد .
ودرخت خوشحال بود .
اما پسر مدت زیادی باز نگشت .
و زمانی که برگشت ،
درخت چنان خوشحال شد
که به سختی می توانست صحبت کند او زمزمه کرد : بیا ای پسر
بیا و بازی کن . !
پسر گفت :
برای بازی کردن خیلی پیر و خسته هستم .
قایقی می خواهم که مرا به دور دستها ببرد.
می توانی قایقی به من بدهی ؟
درخت گفت :
تنه ی مرا قطع کن و یک قایق بساز .
در این صورت می توانی قایق رانی کنی ...
و خوشحال باشی .
بنابراین پسر تنه ی درخت را قطع کرد .
و قایقی ساخت و مشغول قایق رانی شد .
و درخت خوشحال بود ...
اما نه در واقع .
بعد  از مدت زیادی پسر برگشت .
درخت گفت : متاسفم ، پسر اما دیگر چیزی برایم باقی نمانده که به تو بدهم -
سیب هایم تمام شده اند .
پسر گفت :
دندان هایم برای خوردن سیب مناسب نیستند.
درخت گفت :
شاخه هایم از بین رفته اند ،
نمی توانی از انها تاب بخوری
پسر گفت : برای تاب خوردن از شاخه ها خیلی پیر شده ام .
درخت گفت : تنه ام قطع شده است -
نمی توانی از ان بالا بروی .
پسر گفت برای بالا رفتن خیلی خسته ام .
درخت گفت متاسفم
ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم ...
اما چیزی برایم باقی نمانده من فقط یک کنده پیر هستم افسوس ...
پسر گفت اکنون چیز زیادی احتیاج ندارم
فقط مکان ساکتی را می خواهم که بنشینم
و استراحت کنم .
خیلی خسته ام .
درخت گفت بسیار خوب ،
خودش را تا جایی که می توانست هموار کرد.
بسیار خوب ، یک کنده پیر برای نشستن
و استراحت کردن
مناسب است .
بیا ، پسر ، بنشین .
بنشین و استراحت کن .
و پسر همین کار را کرد.
و درخت خوشحال بود.  




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

نظرات ()

شعری از فاضل نظری

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم

دست بردم به تمنا و نیامد به کفم



کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟

جذبه‌ی دیدن تو می‌کشد از هر طرفم



راه تردید مسیر گذر عاشق نیست

چه کنم با چه کنم‌های دل بی هدفم؟



پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند

من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم



زخم بیهوده نزن، سینه‌ام از قلب تهی‌ست

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

نظرات ()

 

 

 

 

ماه را روشن کردیم تا شب را تجلی دهد

افسوس که داتنگیمان را به معشوق را نمایاند.....




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

نظرات ()

 

 

این شب ها

 

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط خودم در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

نظرات ()

مطالب پیشین


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by adabkade
Design By : wWw.Theme-Designer.Com